خرید بک لینک
میخواهم امروز را بی پروا بنویسم...
بگذار هر چه میخواهند بگویند...
۹ سالمان بود که چادر و روسری را بهِمان تحمیل کردند!
۱۲ساله بودیم که نگذاشتند دیگر هم بازیهایمان پسر باشند!
و در آن عالمِ بچگی در مغزمان فرو کردند که«دخترها با دخترها،پسرها با پسرها»
کمی که بزرگ تر شدیم حرف زدن با جنس مخالف را برایمان منع کردند!
خندیدن با صدای بلند را بی حیایی نامیدند و عشق و عاشقی را بی عفتی!
مجبورمان کردند ردّ خون روی لباس زیرمان را نادیده بگیریم و از دردهای بی امانِمان حرفی نزنیم!
کمردردها و دل دردها امانِمان را برید و مجبورمان کردند لال بمانیم!
گفتند اگر یک تار موهایمان را کسی ببیند در قیامت از مو آویزانتان میکنند و از خدا برایمان یک جلاد ساختند و ما هرگز نفهمیدیم خدای مهربانِ ما به خاطر چند تار موی بی ارزش عذابمان نخواهد داد.
گفتند بپوشان خودت را تا جنس مخالفت به گناه نیوفتد!
گفتند و گفتند و آزادیِمان را گرفتند...
و نامِمان را «دختر» نامیدند!
و امروزه چه سخت است «دختر» بودن!
.....
روزِمان مبارک...

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:06

صفحه بندی